تبليغاتX
در باغ شهادت باز باز است...

zainodin

شهید گمنام

zainodin

http://zainodin.blogfa.com

در باغ شهادت باز باز است...

در باغ شهادت باز باز است...

در باغ شهادت باز باز است...

در باغ شهادت باز باز است...ولیکن عاشق صادق نیاز است!

در باغ شهادت باز باز است...

 
 
در باغ شهادت باز باز است...   
       
   
  
 
فهرست اصلی
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 

موضوعات
راه قدس از کربلا می گذرد.......
زندگی نامه شهید آوینی
 

آرشیو مطالب
اسفند 1388
آبان 1388
 

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " در باغ شهادت باز باز است... " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما
 


کربلای ایران- 004
موضوع مرتبط با :


دل را در کربلای ایران جاگذاشته ام!

نمی توانم دیگر در این شهر پراز نیرنگ وفریب راحت باشم. باید راهی شوم رو به جایی که دل می خواهد، جایی که دل راحت باشد،جایی که وصل شوم با آن مردان خدایی. آری اینجا جای زندگی نیست، باید دل از این دنیای کثیف کند و خود را برای محبوب پاک کرد.

باز عید شود ودل هوای شلمچه کرد. شب با یاد فکه خواب رفت وبا یاد اروند از خواب بلند شد.نمی دانم امسال نسیبم بشه خادم بشم یانه یک بار دیگر لباس خاکی شهدا را بپوشم و با روحی آزاد دلم را روانه ی آب های اروند کنم تا او را باخود به کربلای دلها ببرد. 

باکه گویم شوق رفتن نیست کس را در مسیر                     ور نه راه عشق آسان است ومقصد دور نیست


شهید گمنام دوشنبه 10 اسفند1388  نظر بدهید!

سید شهیدان اهل قلم
موضوع مرتبط با : زندگی نامه شهید آوینی

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش

من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که درهر سوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی.

اینجانب - اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و  بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را که نوشته؟» صدا از کسی درنیامد من هم ساکت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.

ناگهان یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد و خلاصه اینکه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یکی از معلمین، کار را درست کرد و من فهمیدم که نباید وارد معقولات شد.

بعدها هم که در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه می‌کردیم معمولاً‌ به زبان‌های مختلف حالیمان می کردند که وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً‌ یادم است که در حدود سال‌های45-50 با یکی از دوستان به منزل یک نقاش‌که همه‌اش از انار نقاشی می‌کشید، رفتیم. می‌گفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می‌کردیم با یک حالت خاصی  به ما می‌فهماند که به این زودی و راحتی نمی‌شود وارد معقولات شد. تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساختی» هربرت مارکوز را -بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.

و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمه‌الله علیه»

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنین‌اند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود  اوست- اما اگر انسان  خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است.

با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی کشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی که پیش از ما بوسیله کارکنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود،  مشغول به کار شدیم. یکی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود که فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود که بیل را کنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی» – ما با چند تن از برادران دیگر، کار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ کاری را مستقلا˝ انجام نداده‌ام که بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی که در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است سهم کوچکی نیز – اگر خدا قبول کند – به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ.

به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتکت هستم! از سال 58 و 59 تاکنون بیش از یکصد فیلم ساخته ام که بعضی عناوین آنها را ذکر می کنم: مجموعه«خان گزیده‌ها»، مجموعه «شش روز در ترکمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» - نزدیک به هفتاد قسمت- و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یک ترم نیز در دانشکده سینما تدریس کرده‌ام که چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر کردم. مجموعه مباحثی را که برای تدریس فراهم کرده بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در کتابی به نام «آینه جادو» - بالخصوص در مقاله‌ای با عنوان تأملاتی درباره‌ سینما که نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ رسید – در انتشارات برگ به چاپ رسانده‌ام.

شهید گمنام چهارشنبه 20 آبان1388  نظر بدهید!

عشق یعنی یک استخوان یک پلاک سالهای سال تنها به زیر خاک
موضوع مرتبط با : راه قدس از کربلا می گذرد.......

به یاد شهیدگمنام

لالالايی ، لالالايی

  امان از درد تنهائی

دلم تنگه دلم تنگه 

 عزيزم راهی جنگه

برو قربون اون خالت

دل مادر به دنبالت

عزيزم شاخ شمشادم  

  جوون تازه دامادم

برو مادر به قربونت

فدای فاطمه(س) جونت

 برو مادر علی(ع) يارت 

برو قرآن نگهدارت

 

14 سال بعد

 

لالالالا گل پونه

جوونم اومده خونه

جوونم گرمي خونه ام

بلند بالاي چهار شونه ام

نگفتي مادرم پيره؟

زمين گيره,زمين گيره؟

به دل غم كردي اي مادر

قدم خم كردي اي مادر

لالالالا گل دشتي

چرا اينگونه برگشتي؟

دل مادر پر درده

بگو كي پرپرت كرده

چرا بي سر شدي مادر؟

عجب لاغر شدي مادر

سرت را بهر دين دادي؟

مبارك باشه دامادي

لالالالا گل عناب

ببين مادر شده بي تاب

لالالالا گل زيره

دلم آروم نمي گيره

حلالت باشه اين شيرم

چه كردي بادل پيرم؟

دلم يارب چه بي تابه

گل آلاله ام خوابه

لالالالا گل بادوم

(گل مادر بخواب آروم)

شهید گمنام چهارشنبه 20 آبان1388  نظر بدهید!

خاطره ای ازشهید زین الدین
موضوع مرتبط با :

هزاران داوطلب برای دویست روز روزه

 یكبار با آقا مهدی صحبت می‌كردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟ اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزه‌هایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچه‌ها را كه چند هزار نفر می‌شدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان. آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفته‌اند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم» در دلم گفتم: «عجب معامله‌ای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟»

 منبع:كتاب افلاكی خاكی

راوی:علی ایرانی

شهید گمنام سه شنبه 19 آبان1388  نظر بدهید!

0003. دل داده....
موضوع مرتبط با :

شهید گمنام چهارشنبه 13 آبان1388  نظر بدهید!

موضوع مرتبط با : راه قدس از کربلا می گذرد.......

مناجات شهيد چمران


خدايا!
رحمتي کن تا ايمانم نان و نام برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خور ايمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار مي‌کنند، نه آنها که پول دين مي گيرند و براي دنيا کار مي کنند.همواره، تو را سپاس مي گذارم که هر چه، در راه تو و راه پيام تو،  بيشتر مي روم بيشتر رنج مي برم، آنها که بايد مرا بنوازند، مي زنند، آنها که بايد همگام باشند، سد راهم مي شوند.آنها که بايد حق شناسي کنند، حق کشي مي کنند، آنها که بايد دستم را بفشارند، سيلي مي زنند، آنها که بايد تقويتم کنند، سرزنشم مي کنند نوميدم مي کنند، تا در راه تو از تنها پايگاهي که چشم ياري دارم و پاداشي، نوميد شوم، چشم ببندم، رانده شوم.... تا تنها اميدم به تو شود، چشم انتظارم، تنها به روي تو باز ماند، تنها از تو ياري طلبم، تنها از تو پاداش گيرم، در حسابي که با تو دارم، شريکي ديگر نباشد، تا؛ تکليفم با تو روشن شود، تا تکليفم با خودم معلوم گردد، تا حلاوت "اخلاص" را که هر دلي اگر اندکي چشيد، هيچ قندي در کامش شيرين نيست بچشم.خدايا: اخلاص! اخلاص! و مي دانم، اي خدا، مي دانم که براي عشق، زيستن، و براي زيبايي و خير؛  مطلق بودن، چگونه آدمي را به مطلق مي برد، چگونه اخلاص، اين وجود نسبي را، اين موجود حقيري را که مجموعه اي از احتياج ها است و ضعف ها و انتظارها، "مطلق" مي کنند!

شهید گمنام چهارشنبه 13 آبان1388  نظر بدهید!

0001. کجایند مردان بی ادعا...
موضوع مرتبط با :

شهید گمنام چهارشنبه 13 آبان1388  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی 
کربلای ایران- 004 (دوشنبه 10 اسفند1388)
سید شهیدان اهل قلم (چهارشنبه 20 آبان1388)
عشق یعنی یک استخوان یک پلاک سالهای سال تنها به زیر خاک (چهارشنبه 20 آبان1388)
خاطره ای ازشهید زین الدین (سه شنبه 19 آبان1388)
0003. دل داده.... (چهارشنبه 13 آبان1388)
(چهارشنبه 13 آبان1388)
0001. کجایند مردان بی ادعا... (چهارشنبه 13 آبان1388)
 
امکانات
خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
بازديد کلي :
نویسندگان :

 

لینک دوستان
قالب وبلاگ
کانون فرهنگی مسجد فاطمه الزهرا(س)
 

تبلیغات متنی

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

قالب وبلاگ » بلاگفا، پرشین بلاگ
 

 
قالب وبلاگ
 
 

 

All Right Reserved By ParsTheme.Com

Template By ParsTheme &
Design by Amirhoseyn rahbari

PHPNUKE.IR
 

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا